آخر آتش زد دل دیوانه را....

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است....

+ نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط نگین نظرات ()
نقطه چین

یک دکلمه زیبا با یک ترانه زیبای دیگه ازسهیل عزیزم روبه شما دوستان گلم  تقدیم می کنم امیدوارم که بعدازیک سال از این کارم هم لذت ببرید.

***            

   

                                               نقطه چین 128  kb                                             

                                          نقطه چین 64  kb

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ توسط نگین نظرات ()
من و تو

من همون تنهاترینم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون امید بودنی که به امید تو هنوز نمردم

من همون خیلی دیوونم که همیشه عاشقت میمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو میخونم

من همون خسته ترینم که دیگه طاقت دوریتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دریای دردم که میخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات میخندم

من همون عاشق ترینم که اگه بخوای واست میمیرم

تو همون فرشته نجاتی که یه روز میای و نمیذاری من بمیرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو دیگه هیچی کم ندارم 

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()
تو مثل

***

تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی به روی پونه عاشق
تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری
تو مثل نم باران لطیف و پک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده ماهی و مثل غربت یک غم

تو مثل جذبه عشقی در انتظار رسیدن
در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن

 ***
تو مثل نغمه موجی غریب و آبی و ساده
شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده
تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت
تو مثل گریه شعری بروی صفحه غربت
تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی
هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی
تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن
تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن
برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن

 

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()
تنهایی

انتظار واژه ی غریبی است

 

 

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم

گریان نمی مانم، خندانم

برای ورودت ای عشق

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو

میدانم که باز خواهی گشت.. می دانم

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی

+ نوشته شده در یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()
گریه میخواهد

سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من

که بغض آشنای ابر گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد

+ نوشته شده در جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()
ُ((برای تو که تنهایم گذاشتی))

 

و من اینجا

باز هم تنها تر از همیشه

باز خاطراتت

به سمت تنهایی ام

هجوم می آورند

و باز خاطره های تنها یی ام ...

دیگر خاطره ها

به تکرار روزهایم عادت کرده اند

دیگر تمامی لحظات زندگیم را می شناسند

باز تنها شده ام

خاطراتت تمام میشوند

سکوت تلخی روزهای خسته ام را فرا میگیرند

باز تنها میشوم

اما نه شاید تنها تر از همیشه

و باز خاطرات

خسته از تکرار شدن

ای کاش آن روز که می رفتی

خاطراتت را نیز با خود می بردی

خاطره ها باز فردا تکرار می شوند

تا شاید برای بردنشان باز گردی...

 

ُ((برای تو که تنهایم گذاشتی)).

+ نوشته شده در جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()
تو و دوری تو

از من دوری ، ای همیشه با من

چرا غریبه ای ، ای آشنای من ؟

سرنوشت حکم کرد جدایی را

تو ندیدی اشک چشمهایم را

تو که می دانستی دل به تو دادم

چه ساده گذشتی از عشق من

بی تو نشست ، غبار غم بر دلم

همیشه بارانیست چشمهای من

 

+ نوشته شده در جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()
کادوی روز مادر

تقدیم به همه مادران ایران زمین و قلب های بزرگشان

در فکرم ساده تو را میسازم...و زیر پوستم تو را احساس میکنم....تا خود را بیشتر حس

 

کنم...تنهایی ام ...شجاعتم....فکرم را

 

تو تنها یک طرح ساده ای در دفتر نقاشی من....سیاه اما بر صفحه ای سپید.....دربند خطهاو ترسان

 

از رهایی...شکل گرفته بر افکار رهایی از تقدیر.....

 

 

دخترک با کاغذ

 

کادو جعبه رو بسته بندی کرد و منتظر بود روز مادر

 

برسه و اونو به مامانش هدیه بده.صبح روز بعد دخترک جعبه رو نزد

 

 

مادرش برد و گفت مامان این هدیه منه........مادر یادش نبود که

 

امروز روز مادر هست و این هدیه رو دخترش

 

واسه روز مادر براش گرفته  مادر جعبه رو از دختر خردسالش گرفت

 

و آن را باز کرد داخل جعبه خالی بود!!!!!

 

مادر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمیدانی  وقتی به کسی هدیه میدهی

 

باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟

 

اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت:مامان جان من پول

 

نداشتم برای شما روز مادر هدیه بخرم در عوض هزار

 

بوسه برای شما داخل جعبه گذاشتم

 

چهره مادر از شرمندگی سرخ شد و دختر خردسالش را بغل کرد و

 

غرق بوسه کرد و ساعت ها گریست...

+ نوشته شده در جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()
به خاطر تو

من اگه هنوز میخونم واسه خاطر دل توست

شعر من صدای غم نیست هم صدای حسرت توست

عزیزم اگه خزونم واست از بهار میخونم

گرچه تنها جا میمونم تورو تنها نمیزارم

اگه تو شبای سردت با خودت تنها میشینی

من برات میخونم از عشق تا که فردارو ببینی

اگه هم صدای اشکی واسه آرزوی بر باد

من برات میخونم ای گل نوبهارو نبر از یاد

همه دلخوشیم به اینه که تو یادت موندگارم

گرچه عمریه تو این دشت یه خزون بی بهارم

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ

Copyright © deklamehaie-negin , All rights reserved.
Template designed by : ParsTheme Group